پارت چهل و چهارم :

آره... می‌گم شده بود، چون این آخرین پیامیه که برات می‌فرستم. قبل از این‌که برم سراغ موضوع اصلی باید بگم که من واقعا شرمنده و متأسفم! به حدی که هیچ کلمه‌ای نمی‌تونه بیانش کنه. کاملا بهت حق می‌دم که ازم رنجیده باشی. حتی نمی‌تونم ازت بخوام من رو ببخشی.
راستش چیزی که می‌خواستم بهت بگم رو پایین‌تر تایپ کردم که اگه بخونیش لطف کردی.
رایان رو یادته؟ همون آقای اژدها که درباره‌ش حرف زدیم

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • افسون

    0

    آخ جون بلاخره پیام خونده شد و دلها تاپ تاپ سهیل نیاز یه طرفه ش و باور کردو نیلی خودش و مجبور کرد که برای دلش حرفاش نگه نداره الهی داداش به این میگن یه دونه سفارش بدم کجا میسازن اکهیرو 🥲😋وای منتظر داغ کردن هیوا 😲😈

    ۲۲ ساعت پیش
  • صالحه فروزش‌نیا (آدولفا) | نویسنده رمان

    متاسفانه آکهیرو لنگه نداره😂

    ۱۳ ساعت پیش
  • نشمین

    0

    عالی بود برا سهیل خوشحالم ک برادری مثل آکی داره

    ۳ روز پیش
  • صالحه فروزش‌نیا (آدولفا) | نویسنده رمان

    ممنونم از نظرت🤍 آکهیرو تمام تجسمم از برادریه که دلم می‌خواست داشته باشم🤌🏻

    ۲ روز پیش
  • سرو

    0

    خدا ازدست این دوتا برادر ترکیدم از خنده

    ۴ روز پیش
  • صالحه فروزش‌نیا (آدولفا) | نویسنده رمان

    😁😂😂

    ۳ روز پیش
کپی شد!